طریق

ادبی عاطفی

قامت یار

http://axgig.com/images/05756593283015792327.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۳ساعت 23:38  توسط باغبان... 

مقصد

5501feb31316bzjm.jpg

بیهوده است مجادله بر سر اثبات دیانت یا بی دینی آدمها!

کسی که دروغ نمی گوید،

کسی که مهربان و با انصاف است،

کسی که از رنج دیگران اندوهگین می شود و

از شادمانی دیگران شاد است…

کسی که انسان را و پرنده را و گیاه را و زمین را محترم می دارد

" به مقصد رسیده است"

از هر راهی که رفته باشد…

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:38  توسط باغبان...  | 

برگرفته از: کتاب دیوانه .....جبران خلیل جبران

یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. 
گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم. 
دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام . 
گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. 
یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:43  توسط باغبان...  | 

ابوسعید ابوالخیر

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست

عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان می‌نگرد

از کوزه همان برون تراود که دروست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:43  توسط باغبان...  | 

بیگانه

http://gisuykalam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:39  توسط باغبان...  | 

هنوز...

 

هـنـوز هـسـتنـد پــــســــرانــــــے کـه بـوی مـردانــگـی مـی دهـنـد ...

در دسـتـانـشـان عـزت یـک مـرد واقـعـی لـمـس مـی شـود ...

مـی شـود بـه آنـها تـکـیـه کـرد ...!

مـی شـود روی حـرف و قـول هـایـشـان حـسـاب کـرد ...!


هـنـوز هـم هـسـتنـد دخــــتـــــرانــــــے کـه تـنـشـان بـوی مـحـبـت خـالـص مـی دهـد !

بـکـر و نـابـنـد ... 

احـسـاسـاتـشـان دسـت نـخـورده اسـت، لـمـس نـشـده انـد، تـحـقـیـر نـشـده انـد ... 

آری، هـنـوز هـم هـسـتنـد ! 

نـادرنـد ! کـمـیـاب انـد ! پـاک انـد ! 

روزی کـه قـرار مـی شـود کـنـار گـوش کـودکـشان لالایـی بـخـواننـد 


شـرمـشـان از نـام "پــــــــدر" نـمـی شـود ! 

شرمشان از نام "مــــــادر " نمی شود !


و در آغـوش هـمـسـرشـان، چـشـمـانـشـان را نـخـواهـنـد بـسـت کـه بـا رویـای دیـگـری سـر کـننـد



هـنـوز آدم هـایـی از جـنـس فـرشــتـه پیـدا مـی شـونـد ...

كـمـیـاب انـد !

امـــا هــســتنــد ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:59  توسط باغبان...  | 

قیصر

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:37  توسط باغبان...  | 

ویلیام شکسپیر

من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است 


اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام. 


عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر 


بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد. 


چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است 


مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست. 


من دوست دارم معشوقم حرف بزند ،هر چند

می دانم 
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر از صدای اوست. 


مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن 


معشوق من اما وقتی راه می رود ، زمین می خراشد. 


من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است 


من نیز مثل هر کس دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:13  توسط باغبان...  | 

هوشنگ ابتهاج

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 9:19  توسط باغبان...  | 

مولوی

هلـــه  نومیـــد  نباشی  کـــه  تـــو  را  یـــار  بــراند


گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  کـــه  فـــردات  بخواند


در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر کـــن  آن جا


ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند


و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا


ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:11  توسط باغبان...  | 

مهدی سهیلی

ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من


وی نام تو روشنگر شام و سحر من


جز نقش تو نقشی نبود در نظر من


شبها منم و عشق تو و چشم تر من


وین اشک دمادم که بود پرده در من


در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم


در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم


هر منظره را منظری از روی تو دیدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:8  توسط باغبان...  | 

رهی معیری

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد


بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند


زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم


غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد


نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد


با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند


ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا


وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند


بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی


یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:5  توسط باغبان...  | 

مطالب قدیمی‌تر